عاشقانه

۱۴۰۴ اسفند ۲۸, پنجشنبه

بهار ۲

 









نو رسته گان در این مغاک، سر میکشند هنوز در تازهء ِ بهار
یعنی که هر نهال درختی سترگ را در بهانه است
و روز را، امید را، طلوع را
در سایهء ِ طبیعت، در خواهش
*
بی آنکه
بانگ شغالان عصر
در زوزه های شب زده آنرا خفا کند
بهار، در میرسد هنوز، بعد از هزار سال سیاه
*
آری ، سپند را جاگزین فرودین بود

*
این ارمغان پاک، این یادگار نیاکان سخت کوش
این ازدواج طبیعت در ایران زمین ما، بر هر تنابنده که ایمان را

در حفظ روز به عادت است، و نه در مقام عاز


فر خنده و گرام

***

نورز مان پیروز


هر روزمان


نو روز باد


دامون


۲۵۸۳/۰۱/۰۱



۱۴۰۴ اسفند ۹, شنبه

میهن

 


مُراودهء من با چشمان تو
چون روز ِ روشن است، در میان این همه تراکم 
 که میبارد قطره قطره در این ذُلالِ ضُلمانی 
من 
در استوار دستها تو شریان گرفته ام

*

گر بارش ابری نازا
این چُنین
در این عصر بی رمغ
بر حیاط این خانه در جریان است
هرگز گدازه ء عشق را در قلب من
برای تو خاموش نخواهد کرد
زیرا که من 
در استوار ِ دستهای تو شریان گرفته ام

*

گر میسوزدم، هر کومه در این دیار
 هر روز، به آتشی کاذب
هرگز گدازهء عشق را در قلب من برای تو خاموش نخواهد کرد
زیرا که من 
در قطرانی این التهاب تند که در بارش است 
در استوار دستهای تو شریان گرفته ام

و این، خود به خویش، چون روزِ روشن است
در این ذُلالِ ضُلمانی


دامون

١٦ مهر ١٣٩

ELIMINATED