چه آرزوی محالیست زیستن با تو .
مرا همین بگذارند یک سخن با تو .
به من بگو! که مرا از دهان شیر بگیر
به من بگو! که برو در دهان شیر بمیر
بگو! برو جگر کوه قاف را بشکاف
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر !
تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من، بخواه ، صبر مخواه
که صبر راه درازی، به مرگ پیوسته ست
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دور دست امیدی و پای من خسته ست
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو باز است و راه من بسته ست .
"فریدون مشیری"


