عاشقانه

‏نمایش پست‌ها با برچسب عشقانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عشقانه. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ خرداد ۷, پنجشنبه

ژاژ

 


به شعر نمی آید دگر قلمم
شب میشود رها
و در همهمهء باد، رفته از یاد
آن رنگ و آب، که روزی من آنرا به بوم مینگاشتم
***
ترسیم باید کرد دوباره درخاطره تورا، چونانکه میلغزد موج ِ سکوت ثانیه ها درترنم نگاه
باید که چاره ای، دریچه ای شاید، از آنچه میگذرد در پژواک
و نقش ماهی چشمانت، که
میپالد، درپلشت آبیِ صبح


دامون

١٤/١٠/٢٠١٤

نقاشی از نگین احتسابیان 

«نقطهء الف»

۱۴۰۴ اسفند ۲۸, پنجشنبه

بهار ۲

 









نو رسته گان در این مغاک، سر میکشند هنوز در تازهء ِ بهار
یعنی که هر نهال درختی سترگ را در بهانه است
و روز را، امید را، طلوع را
در سایهء ِ طبیعت، در خواهش
*
بی آنکه
بانگ شغالان عصر
در زوزه های شب زده آنرا خفا کند
بهار، در میرسد هنوز، بعد از هزار سال سیاه
*
آری ، سپند را جاگزین فرودین بود

*
این ارمغان پاک، این یادگار نیاکان سخت کوش
این ازدواج طبیعت در ایران زمین ما، بر هر تنابنده که ایمان را

در حفظ روز به عادت است، و نه در مقام عاز


فر خنده و گرام

***

نورز مان پیروز


هر روزمان


نو روز باد


دامون


۲۵۸۳/۰۱/۰۱



۱۴۰۴ اسفند ۹, شنبه

میهن

 


مُراودهء من با چشمان تو
چون روز ِ روشن است، در میان این همه تراکم 
 که میبارد قطره قطره در این ذُلالِ ضُلمانی 
من 
در استوار دستها تو شریان گرفته ام

*

گر بارش ابری نازا
این چُنین
در این عصر بی رمغ
بر حیاط این خانه در جریان است
هرگز گدازه ء عشق را در قلب من
برای تو خاموش نخواهد کرد
زیرا که من 
در استوار ِ دستهای تو شریان گرفته ام

*

گر میسوزدم، هر کومه در این دیار
 هر روز، به آتشی کاذب
هرگز گدازهء عشق را در قلب من برای تو خاموش نخواهد کرد
زیرا که من 
در قطرانی این التهاب تند که در بارش است 
در استوار دستهای تو شریان گرفته ام

و این، خود به خویش، چون روزِ روشن است
در این ذُلالِ ضُلمانی


دامون

١٦ مهر ١٣٩

۱۴۰۴ آذر ۱۴, جمعه

دستهایی بود در این باغچه

 




دستهایی بود در این باغچه، سبزکه تو گفتی، در بهار شکوفه داده اند


صدای‌ آب، هر از چند وقت، میشست رکود غبار را، از برگ برگ ِ ‌سبز ِما


آسیاب ُمراد، میگشت در چرخش زمان، بی آنکه پر شود کاسهء صبر از زُلال ِ بارانی


من ما بود و آرزو 

 نقشی نه در‌ سرآب


دامون

به شیما شکری

٢٤/٠٩/٢٠١٣

۱۴۰۴ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

اطلاق

 


مسیری را پیمودیم و به خود رسیدیم
 
مسافتی  دگر نمانده به جا

و در شمُارتن هم حتی، تَنی دگر نمانده به جا

 و از شمار ثانیه هاهم ، زمانی دگر نمانده به جا

این، منِ در ما

زمانِ حال خویش را هم از دست داده است 

.این من ، در انتهای راه

*

 آه اندوه ها، که به جانم پراکندایدآه 


و آه

 ای رهرُوانِ آینده در 

 امروز های بی فردا


و آن

صد هزار بهانه ی دیگر


***
 

 میانِ من وُ تو, قدری دیروز، و یک امروز

مانده به جا


بی آنکه لَختی


دامون

٠١/١٤/٢٠١٦

۱۴۰۴ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

عشقانه ۲


 



تو غربتی که وق زده رو تاقچهء  خونهء ما دستای تو کمونه ای به قلب تشنهء منه

دستای تو ، تو ماورأ، دستای تو، تو اونورا، هرچی که دور، هرچی که تار هنوز صِداست بی انتهاس
دوستدارم ، تورو دارم، فکر میکنم همین کفاست.



دامون
به رویا.ت


اول پائیز  ٩١

عشقانه ٣

 



هر چه گشتم

تنها تر ماندم 

مانند‌ ِ لحظه ای

پس از پراندن ِ سنگ

بر دسته ء سار

یا که گنجشک


چو شاخه ای تنها

*
برای سرودن

برای سرودن تو

جمله کافی نیست

این خروارها در گِل مانده ای بیش نیست 




دامون




اول دی ١٣٨٨

۱۴۰۴ مرداد ۱۳, دوشنبه

یادِ اون روزایِ خوش

 


یادِ اون روزایِ خوش
یاد ِ اون روزای ِ شاد
دلمو خون میکُنه
غم  ِ عشقت منو محضون میکُنه
یاد ِ اون ضیافت ِ چشمای تو
توی ِ سرمای‌ ِ غروب
از تو انبوه همه پنجره ها
دلمو خون میکنه
غم ِ عشقت منو محضون میکنه
جوم جومک برگ خضون
تو روزای خالی گذشتمون
وقتی دلم  حریص میشه
خودشو اینور و اونور میزنه
یه چیز‌ ِ تازه تمنا میکُنه
یه چیزی مثل علاقه به یه زن
یا یه حرفی که سر دو راهه ها وا نسسه
غم اون نداشتنت تازه گییا دلمُ خون مکنه
یاد چشمات مَنُو محضون میکُنه
منو داغون میکنه
جوم جومک برگِ خضون
سر ِ پا تو سردی ِ روزای ِ آغشته به حرف
دلم از  دور تقاضای منو رد میکُنه
یاد چشمات منُو محضون میکُنه
منوداغون میکنه
دل  ِ من اسب ِ کَهَر، سُمش از آجین ِ زَ ر
توی تنگنایِ غروب، پیله کرده به یه حرف
جوم جومک برگ خضون

یاد اون روزایِ خوب
یاد اون روزایِ خوش
منو داغون میکُنه
دلمو خون میکنه

دامون