عاشقانه

۱۴۰۵ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

سرودن

 


سرودن


به تازه گی آن وزن نهفته در چشمانت، خلاصه ای از این صفحهء خالی مانده به جا نیست


و درک این مطلب، خود به خویش بسندهء غزلیست که نا سروده در کتاب ایشانها ست


آنکه آهنگت را در گوش الکن شده و ناشنوا


چون غریزه در جست و جوست


نزیسته، نزیسته در نطفهء عاشقانهء حَووا و در مرام آدمانه ء عشق


با تو زیستن،غنود فصلیست در بهاری ابدی و بیتوته در بهشت



دامون

١٤ آبان ١٣٨٩



غنودن: آرام گرفتن، آسودن و آرمیدن






۱۴۰۵ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

چه آرزوی محالیست زیستن با تو .

 


چه آرزوی محالیست زیستن با تو .

مرا همین بگذارند یک سخن با تو .

به من بگو! که مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو! که برو در دهان شیر بمیر

بگو! برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر !

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من، بخواه ، صبر مخواه

که صبر راه درازی، به مرگ پیوسته ست

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

 تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

 همه وجود تو مهر است و جان من محروم

 چراغ چشم تو باز است و راه من بسته ست .


    "فریدون مشیری"






۱۴۰۵ خرداد ۷, پنجشنبه

ژاژ

 


به شعر نمی آید دگر قلمم
شب میشود رها
و در همهمهء باد، رفته از یاد
آن رنگ و آب، که روزی من آنرا به بوم مینگاشتم
***
ترسیم باید کرد دوباره درخاطره تورا، چونانکه میلغزد موج ِ سکوت ثانیه ها درترنم نگاه
باید که چاره ای، دریچه ای شاید، از آنچه میگذرد در پژواک
و نقش ماهی چشمانت، که
میپالد، درپلشت آبیِ صبح


دامون

١٤/١٠/٢٠١٤

نقاشی از نگین احتسابیان 

«نقطهء الف»