عاشقانه

۱۴۰۴ آذر ۲۱, جمعه

کویر

 



در کویری جهنم زا
در طوفانی مطلاطم از زره زره متلاشی شدهء این مُغاک پیر
که در هر دم تنوره ء اژدهاک را ماند
و هر بازدمش سیلی سخت وتابیدهء روزگار را
به جا مانده و تنها
نقش کم رنگی از عصیان را مانم
در این احوال مرا چُنان روئیائی بود در عنفوان
که روی دوست به فاختهء جان آرزو بود
و در غیاب دیدار او
میچکید تابیدهء من ازعارض‌ ِ چَشمانم
*
در کجاوه نشستم، موازی با کاروانی
ملوک ِ مفرح را گُذشتم
از آن دزدیده دل، نشانی تنها در فرسنگی دور از گُل و گیاه یافتم
مرکب به زیر ران از قافلهء سیال آدمها، جدا گشتم
دل به بهای ِ فِراقت فروختم
به بهر اطشان ِ بیابان در شُدم
*
چند منزلی در نگذُشته ام
جو زمان در این بیقیوله
به بارانی از سنگ و شن ابتدال یافت
آنسان که در هر زبانهء طوفانش دمی، مُمِدّ حیاط نمایان نبودی
ودر تازیانه اش تفرُّج ِ تفریح
و اینسان که بینی، برشهادت دوست
دست از جان شسته به اعماق میروم
در گواهی ِ هر سطر
در نوشتار این جمله


دامون


22/05/2009

۱۴۰۴ آذر ۱۴, جمعه

دستهایی بود در این باغچه

 




دستهایی بود در این باغچه، سبزکه تو گفتی، در بهار شکوفه داده اند


صدای‌ آب، هر از چند وقت، میشست رکود غبار را، از برگ برگ ِ ‌سبز ِما


آسیاب ُمراد، میگشت در چرخش زمان، بی آنکه پر شود کاسهء صبر از زُلال ِ بارانی


من ما بود و آرزو 

 نقشی نه در‌ سرآب


دامون

٢٤/٠٩/٢٠١٣

۱۴۰۴ آذر ۵, چهارشنبه

در بلندی بالا دست

 



در بلندی بالا دست که آوازه ء سکوت - تنها نجواست
و هر صدا حتی به گوش جبرئیل هم نمیرسد
در قطب انتظار
طنین ِ فریادت
در یافته ای بارانی دوباره تکرار خواهد شد
در گُدازهء خاک
آنگونه، چون تردد این بیت بیت ِ من
در کشتزار‌ ِ رویش تو
در جزر و مدّ ِ چشمهء عشق
در باز تاب ِ این پژواک





دامون



‏/٠٩/٠٦/٢٠٠٩سه شنبه 

۱۴۰۴ آبان ۲۲, پنجشنبه

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر

 





عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر


آب حیات‌ست عشق، در دل و جانش پذیر



هر که جز این عاشقان، ماهیِ بی‌آب دان


مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر



عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت


برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر



هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟


چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟



سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟


جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیره سر



تُنگِ شِکَرخوار باش، ور نشوی سرکه باش


عاشقِ این میرباش، ور نشوی رو بمیر



جملهٔ جانانِ پاک، گشته اسیران خاک


عشق فروریخته، تا برهاند اسیر



ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت


در بن زنبیل خود، نان  مطلب ای فقیر

چُست شُوُ مرد باش، حق دهدت صد قُماش


خاک از آن گشت زر، خون سیه گشت شیر



مفخر تبریزیان، شمس حق و دین بیا


تا بِرَهَد پای دل، ز آبُ گلِ چون خمیر




 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباری را حایض نیست

دامون 
فرتور بالا تندیسِ شاه وشیر از دورهء ایلامی 

۱۴۰۴ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

اطلاق

 


مسیری را پیمودیم و به خود رسیدیم
 
مسافتی  دگر نمانده به جا

و در شمُارتن هم حتی، تَنی دگر نمانده به جا

 و از شمار ثانیه هاهم ، زمانی دگر نمانده به جا

این، منِ در ما

زمانِ حال خویش را هم از دست داده است 

.این من ، در انتهای راه

*

 آه اندوه ها، که به جانم پراکندایدآه 


و آه

 ای رهرُوانِ آینده در 

 امروز های بی فردا


و آن

صد هزار بهانه ی دیگر


***
 

 میانِ من وُ تو, قدری دیروز، و یک امروز

مانده به جا


بی آنکه لَختی


دامون

٠١/١٤/٢٠١٦

۱۴۰۴ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

عشقانه ۲


 



تو غربتی که وق زده رو تاقچهء  خونهء ما دستای تو کمونه ای به قلب تشنهء منه

دستای تو ، تو ماورأ، دستای تو، تو اونورا، هرچی که دور، هرچی که تار هنوز صِداست بی انتهاس
دوستدارم ، تورو دارم، فکر میکنم همین کفاست.



دامون
به رویا.ت


اول پائیز  ٩١

عشقانه ٣

 



هر چه گشتم

تنها تر ماندم 

مانند‌ ِ لحظه ای

پس از پراندن ِ سنگ

بر دسته ء سار

یا که گنجشک


چو شاخه ای تنها

*
برای سرودن

برای سرودن تو

جمله کافی نیست

این خروارها در گِل مانده ای بیش نیست 




دامون




اول دی ١٣٨٨

۱۴۰۴ مرداد ۱۳, دوشنبه

یادِ اون روزایِ خوش

 


یادِ اون روزایِ خوش
یاد ِ اون روزای ِ شاد
دلمو خون میکُنه
غم  ِ عشقت منو محضون میکُنه
یاد ِ اون ضیافت ِ چشمای تو
توی ِ سرمای‌ ِ غروب
از تو انبوه همه پنجره ها
دلمو خون میکنه
غم ِ عشقت منو محضون میکنه
جوم جومک برگ خضون
تو روزای خالی گذشتمون
وقتی دلم  حریص میشه
خودشو اینور و اونور میزنه
یه چیز‌ ِ تازه تمنا میکُنه
یه چیزی مثل علاقه به یه زن
یا یه حرفی که سر دو راهه ها وا نسسه
غم اون نداشتنت تازه گییا دلمُ خون مکنه
یاد چشمات مَنُو محضون میکُنه
منو داغون میکنه
جوم جومک برگِ خضون
سر ِ پا تو سردی ِ روزای ِ آغشته به حرف
دلم از  دور تقاضای منو رد میکُنه
یاد چشمات منُو محضون میکُنه
منوداغون میکنه
دل  ِ من اسب ِ کَهَر، سُمش از آجین ِ زَ ر
توی تنگنایِ غروب، پیله کرده به یه حرف
جوم جومک برگ خضون

یاد اون روزایِ خوب
یاد اون روزایِ خوش
منو داغون میکُنه
دلمو خون میکنه

دامون