عاشقانه

۱۴۰۴ آبان ۲۲, پنجشنبه

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر

 





عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر


آب حیات‌ست عشق، در دل و جانش پذیر



هر که جز این عاشقان، ماهیِ بی‌آب دان


مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزین *



عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت


برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر



هر که شُدش صید عشق، کی شود او صید مرگ؟


چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟



سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟


جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیره پیر***



تُنگِ شِکَرخوار باش، ور نشوی سِکر باش!****


عاشقِ این میرباش، ور نشوی رو بمیر



جملهٔ جانانِ پاک، گشته اسیران خاک


عشق فروریخته**، تا برهاند اسیر



ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت


در بن زنبیل خود، نان  مطلب ای فقیر

چُست شُوُ مرد باش، حق دهدت صد قُماش


***** خاک از آن گشت زر، خون سیا وُش چشید



مفخر تبریزیان، شمس حق و دین، بیا


تا بِرَهَد پای دل، زآبُ گلی چون خمیر






وزیدن در باد*

فُرو ریختن؛ آفریدن؛ افشاندن **


خیره پیر؛ پیر خِرفت***


تُنگِ شِکر خوار  یا تنگ شکر خواره: به کسانی به تحقیر گفته میشده، همانند آنان که تسلیم شده وپشیمانند وناگزیر
 به تُوبه افتاده گان****


***** چشیدن؛ سیراب گشتن؛ اطشان شدن 


 تغییر واژه و ویرایش  غزل درج شده مبنی بر استنباط شخصی من بوده و درجهء اعتباردیگری را حایض نیست

دامون 

فرتور بالا تندیسِ شاه وشیر از دورهء ایلامی 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر